تبليغاتX
آسمون


آسمون

. . . حتی در بن بست هم راه آسمان باز است

بچه ها دیکته دارید
قبولی سخت است
هر کسی درس نخواتد به خدا بد بخت است
حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند
گاه چسبیده به هم ، گاه
جدا می آیند
جمله ها اکثرشان سخت ودو پهلو هستند
جمله ها مثل دو تا دوست بهم وابستند
بچه ها روز مهمی است !
بخوانید که من....
سر قولی که ندادید بمانید !
که من....
دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید
از خیابان خدا با عجله رد نشوید.....
روز ها از پس هم رد شد و موعود رسید
روز مقبولی و تجدیدی و مردودی رسید
دست من بید شد از ترس....
معلم :
سر خط

بچه ها حرف نباشد ،

بنویسید فقط
بنویسید خدا
بعد
بخوانید هوس
بنویسید قناری و
بخوانید قفس
بنویسید که طوفان و تلاطم شده است
هی بچرخید !
خدا پشت خدا گم شده است
بنویسید زمین سخت غریب است غریب
وقت افتادن از این تخت قریب است قریب
بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است
بنویسید شعف دخترکی غمگین است
روزگاری است تزلزل به تنش زل زده است
چشم های هوس از دور به او پل زده است
بنویسید شعف دخترکی کم پیداست
این همه گم شده اما همه جاغم پیداست
گر چه بابا غم نان میخورد و ما نان را
آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا
بچه ها خسته نباشد ورق ها بالا

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط فاطیما| |

در تابوت چشم من ، اشک خفته است...

به خاک می سپارمش!

با سنگ قبری زیبا.

به سر انگشت استخوانی ام، حک می کنم؛

 متولد به هر زمان...

 متوفی به هر کجا !

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط فاطیما| |

از خدا پرسيدم:

خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حالت را بگذران 

و بدون ترس براي آينده آماده شو. . .

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . . .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. . .

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر . . .

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام  توان شروع به دویدن کنی . . .

كوچك باش و عاشق كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را . . .

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی . . .

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن . . .

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران . . . ، 

زلال كه باشى، آسمان در تو پیداست . . .

نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط فاطیما| |

واييييي

آخيششششششش

يه نفس راحتتتتتتتت

راحتِ  راحتِ  راحت  . . . .

حس پرواز بهم دست داده . . .  

اصلا فكر نمي كردم اين روز  رو ببينم !  نمي دونم چرا اين ترم  اينقدر  واسه امتحانا  دلهره داشتم .

انگار هرچي مي خوندم بدتر بود . . .

چه شبهايي كه نخوابيدم . . . تقريبا تمام شب ها رو بيدار بودم . . .

اشتباه نكنيناااا ، من خر خون نيستم  . . .

واسه يكي از امتحانا خيلي اعصابم خورد شد . . . هنوز هم خورده . . .

اَ ه . . .

چيزي كه واقعا بلد بودم رو به خاطر اشتباهات الكي و استرسم اشتباه نوشتم . . .

يعني اشتباه ديدم و بر اساس اون اشتباهم حل كردم . . .

اونم 5 نمره . . .

 فكرررررررررررررررررر كننننننننننننننننن

5 نمره الكي . . .

اون هم يه درس 4 واحدييييييييييييييييي

 

هنوزم كه بهش فكر ميكنم  اعصابم خورد ميشه .

نه به خاط نمره ، بيشتر واسه اينكه الكي چيزي كه بلد بودم رو ننوشتم . . .

خلاصه كه تموم شد . . . چقدر حس خوبييييه واقعا . . .

واي دوست جون هاي خوبم  ، مرسي  از نظرايي كه تو اين مدت واسم گذاشتين . . .

من تا دوست جون هايي مثل شماها دارم و يه خداي  بزرگ و مهربون كه شماها رو بهم داده پس هيچ غمي ندارم . . .   

واستون يه قطعه از جبران مي ذارم :
روزی در ساحل دریا زیبایی و زشتی با هم ملاقات کردند.هر کدام به دیگری گفت: می خواهی شنا کنی؟
سپس جامه هایشان را کنده و در امواج فرو رفتند،اندکی بعد زشتی به ساحل برگشت و لباس زیبایی را پوشید و براه خود رفت.
زیبایی از دریا بازگشت و لباس خود را نیافت،و از اینکه برهنه مانده بود بسیارشرمنده شد،پس لباس زشتی را پوشید و براه خود رفت.
از آن روز مردان و زنان بهنگام ملاقات با هم در شناخت یکدیگر،اشتباه می کنند. مگرکسانی که درچهره ی زیبایی با فراست می نگرند،ومستقل از لباسش او را می شناسند و کسانی هم هستند که چهره ی زشتی را می شناسند.و لباس زیبایی نمی تواند چهره ی زشتی رااز چشمها بپوشاند . . .

نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط فاطیما| |

تا آخر دی به خاطر امتحانات( ) نیتونم آپ کنم . . .

واسم خیلی دعا کنین .

.

.

.

به یادتون هستم .

نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط فاطیما| |

داني كه چرا چوب شود قسمتش آتش ؟

- بي حرمتي اش بر لب و دندان حسين است . . .

داني كه چرا آب فرات هست گل آلود ؟

- شرمندگي اش از لب عطشان حسين است . . .

داني كه چرا خانه ي حق گشته سيه پوش ؟

- زيرا كه خدا نيز عزادار حسين است . . .

اي ماه خون،

بار ديگر از راه ميرسي و با نسيم گرم كربلايي، قصه آلاله هاي سرخ را به گوش جان مي رساني. دوباره سكوت تاريخ را در هم مي شكني و بغض ناله را از تنگناي حنجره ها آزاد مي كني. بار ديگر از راه ميرسي و برف سكوت را با آفتاب عشقي كه بر آسمان سينه داري، آب مي نمايي و آن را به اقيانوس خروشان فرياد مي رساني!

اي ماه خدا! قدومت گرامي. . .

دوستاي عزيز ، تو ماه محرم بياين هممون با هم يه عهدي ببنديم . . .

عهدي كه بتونه پيام و هدف اصلي عاشورا رو زنده نگه داره . . .

بياين به حرمت سر امام حسين(ع) هم كه شده يه قدم بريم جلو . . .

پس چرا نشستين ؟

يا علي . . .

محتاج دعام  توي اين ماه . . .

نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط فاطیما| |

 این شعر اوج احساس من رو در بر گرفته :

   نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

   نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ،

   ولی بسیار مشتاقم ،

   که از خاک گلویم سوتکی ساز د. . .

   گلویم سوتکی باشد،

   به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

   و او یکریز و پی در پی

   دم گرم خودش را برگلویم سخت بفشارد

   و خواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد ،

   بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را. . .

" دکتر شریعتی "

نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط فاطیما| |

اینجا همه هر لحظه می پرسند :

- حالت چطور است ؟

اما کسی یک بار از من نپرسید :

- بالت . . .

 

         "  قیصر امین پور "

نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط فاطیما| |

سلام دوستای خوبم .

خیلی وقته نبودممممممممممممم .

نمیتونم بنویسم . . .

دستام ،انگشتام ،نوشته هام ،همشون یه بغض بزرگ دارن . . .

حالم خوب نیست . .  .

 گرفته ام  و  بارونیییییی .

واسم دعا کنین .

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط فاطیما| |

جم جمک برگ خزون

دوتا چش یه آسمون

دوتا پا که از زمین خسته شدن

دستایی که با دروغ بسته شدن

دلایی که از زمون خسته شدن

زبونامون که همه بسته شدن

جم جمک برگ خزون

اینه رسم این زمون

دستا بسته ، لبا دوخته ، چشا کور

بدی و نامردی و این همه زور

آره تو بازی این چرخ کبود

بدی و خوبی و زشتی همه بود

ما بودیم بازی می کردیم با ادا !

ما بودیم فرار می کردیم بی صدا !

جم جمک برگ خزون

آ خدا جوونیمون !

که هدر شد زیر چتر آسمون

زیر تیغ این زمون

خط خون کفترامونو ببین

دلای بی سر پنامونو ببین

زییر بارون تو خیابون شلوغ

گم شدیم تو این زمونه ی دروغ

دستامون که بسته شد

دلامون از این زمونه خسته شد

داد زدیم خدا ! خدا !

پس کجایی ای نوای بی نوا !

جم جمک برگ خزون

آ خدای مهربون

بیا اینجا رو ببین

بیا و ظلمت دنیا رو ببین

بیا دستا رو ببین

زخم چشما رو ببین

قبرای چل دخترون

چشمای سیاه سرما زدشون

جای شلاق خزون رو پشتشون

رد خون رو چشمای قشنگشون

بیا اینجا رو ببین !

ظلم دنیا رو ببین !

جم جمک برگ خزون

آخ چه نامردی زمون !

یکی از گشنگی مرد

یکی هم فردا رو برد

یکی تو تنهایی مرد

یکی هم تو جم بودو تنها توی تنهایی مرد

جم جمک برگ خزون

اینه رسم این زمون

اینه درد آدما

اینه زخم اون چشا

اینه اون صورتک زشت و سیا

خدا دنیا رو قشنگ ساخت برا ما

ولی اون قشنگی کو ؟

اون مداد رنگی کو ؟

اون همه رنگ کجا رفت ؟

آره دود شد هوا رفت

جم جمک برگ خزون

این منم که هر چی بود گفتم و رفتم خدا جون 

" شعر از علی افشارفر "

 

نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط فاطیما| |

چقدر حس بدی دارم امشب . . .

 نمیدونم . . .

امشب خیلی تنهام . . .

حتی خدا . . . 

دعام کنین . . .

. . . و پرت می شود ته یک دره بی هوا

روزی قطار عمر من از روی ریل ها  

 

نبضم که کند شد وفقط لخته های خون 

پرکرد حجم بین من وسرنوشت را - 

 

-عمد‌ا نفس نمی کشم و صبر می کنم 

تا دست روح کاملا ازمن شود جدا 

 

شب که رسید می روم ودفن می کنم  

خود را درون قبر خودم بی سر و صدا 

 

در دست های قبر ولی برف جسم من 

هی آب می شود وزمین می مکد مرا 

 

قبرم شبیه حوضچه ای موج می زند  

وقتی که می کند جسدم توی آن شنا 

 

روحم( که نعش جسم مرا می کشیده است) 

از زیر بار نعش کشی می شود رها 

 

کیفی عجیب در بدنم رخنه می کند 

(کیفی شبیه له شدن برف زیر پا) 

 

مانند یک گلوله ی بی وزن در خلاء 

شلیک می شوم به سه نقطه . . . به انتها! 

 

 

یک شب که باد می وزد ورد پای من 

گرد وغبار می شود و می رود هوا- 

 

-از ذهن وخاطرات همه محو می شوم  

فرقی نمی کند چه غریبه چه آشنا . . . 

شعر از " مهدی زارعی "

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط فاطیما| |

من عاشق زمستونم . . .

عاشق برف و آدم برفی . . .

وقتی بچه بودم همیشه با آدم برفی ها کلی بازی می کردم و وقتی می خواستیم بریم خونه گریه می کردم که آدم برفی رو هم با خودمون ببریم تو خونه . . .

فکر می کردم سردش میشه و دلش برام تنگ میشه . . .

هنوز هم وقتی آدم برفی درست می کنم دلم یاد اون روز ها رو می کنه و با لبخند آدم برفی احساس می کنم اون هم تموم خاطره هامون یادشه . . .

با خوندن این شعر دوباره یاد اون روزا افتادم . . .

شاید باورتون نشه ولی با خوندنش اشک اومد  تو چشمام . . .  

آدم برفی جونم خیلی دوست دارم . . . خیلیییییییییییییییییییییییی :

داره می رسه زمستون آخر فصل خزونه 

می زنه سرمای وحشی به درختا تازیونه 

 

وقتی که برفا بشینن حسابی سفید شه اینجا 

همه ی حیوونا از سرما بگردن پی لونه - 

 

-آدما واسه ی خنده میان و  ما رو می سازن  

آدمک برفی همینه اینو هرکسی می دونه 

 

واسه ی یکی دو هفته می خوانت که باشی اونجا 

راضی باشی یا نباشی اینه رسم این زمونه

 

اگه که بخوان می مونی اگه که نخوان می میری! 

اینه پیشونی نوشته آدمی که بی زبونه 

 

یادته یه روز برفی اومدی با برفا ساختیم ؟ 

اصلا از زندگی ما چیزی یادتون می مونه؟ 

 

بدن و صورتم از برف دو تا سنگم جای چشمام 

با زغالا هم گذاشتی دکمه هامو دونه دونه 

 

وقتی که کارت تموم شد یکی پرسید چیه اسمش؟ 

یادته با کلی خنده گفتی : بی نام ونشونه ! 

 

بعدشم گفتی : کشنده ست هوای سرد زمستون 

نمیشه پیشت بمونم دیگه من می رم تو خونه 

 

اومدی یه دست کشیدی رو تن سردمو رفتی 

از همون ثانیه حسی زده تو دلم جوونه   :

 

انگاری روح و با دستات توی جسم من دمیدی 

حالا جای برف و سرما رگای من پر خونه 

 

قلب برفیم که یه روزی نمی دونست تو کی هستی 

حالا هی روز و شب از من  تو رو می گیره بهونه 

 

دو تا سنگی که خودت کاشتی به جای دوتا چشمام  

خیره موندن توی چشمات خیلی وقته کارشونه 

 

آدمک برفی بی جون که دلش یه تیکه یخ بود 

حالا عاشق شده مسته دیوونس عین جنونه! 

 

می گن آدم شده دیگه تو خیابونا می گرده 

کارشم هر روز وهرشب ناله و آه وفغونه

 

ولی با سنگ وزباله بچه ها میزننش هی 

هی میگه که عاشقم من هی بهش میگن دیوونه 

 

یه روزی اگه ببینیش شایدم نشناسیش اصلا 

داره از دست میره دیگه مشتی پوست واستخونه  

 یه روزی واسه ی خنده اومدی ساختیشو رفتی  

آدمک برفی همینه اینو هرکسی می دونه . . . 

شعر از " مهدی زارعی"

 

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط فاطیما| |

دیروز که مترو سوار شدم یه سری اتفاقاتی افتاد که تصمیم گرفتم تو وبلاگ بنویسم .

نمی دونم چرا این تصمیم رو گرفتم . . .

شاید چون هیچ جای دیگه ای نمی تونم این حرف ها رو بزنم . . . شاید چون آسمون مثل همیشه پناه منه برای درد ودل .

درد ودلی که حالا قلبم رو   احساسم رو  می سوزونه . . .

آسمون من ! مثل همیشه به حرفام گوش کن  . . .

مثل همیشه امید من باش. مثل همه ی وقت هایی که دلتنگم . . .

قسم می خورم که تو بیان این خاطره اوج صداقت وجانب داری حق رو رعایت کنم و عین جملات رو نقل کنم . خیالتون راحت چون شماها افراد رو نمی شناسین غیبت محسوب نمی شه . . .

قضاوت با خودتون . دوست دارم اگه نظری میدین واقعا نظر حقیقی خودتون باشه . مثل همیشه .

دیروز که سوار مترو شدم یه خانومی هم همراه من سوار مترو شد . خوب مترو مثل همیشه شلوغ بود.این بنده خدا هم از وقتی سوار شد شروع کرد از مترو ایراد گرفتن و این که هرگز نشده قطار به موقع بیاد وهمیشه خرابه وشلوغ . . . خلاصه اینقدر منفی میگفت و میگفت که واقعا تو اون شلوغی نمکی بود رو زخم همه و همه اعصابشون به هم ریخته بود .

 البته من خودم ۱۰۰٪ قبول دارم ضعف ها ونقص هایی که شاید از حسن ها خیلی بیشترن ولی معتقدم فرهنگ استفاده ی خیلی چیزها از جمله مترو تو ایران هنوز جا نیفتاده . اگه عیب و نقص زیاده ماها هم بی تقصیر نیستیم توی زیاد تر شدنش . . . وقتی همدیگر رو هل میدیم و به خاطر چند دقیقه نشستن خیلی راحت بچه ها وپیرها رو نمی بینیم چه توقعی میشه داشت؟

خلاصه این بنده خدا همین جوری داشت بدگویی می کرد و مترو ایران رو با مترو کشو‌‌رهای دیگه مقایسه می کرد  و کم کم داشت به بحث های سیاسی نزدیک میشد که رسیدیم به ایستگاه امام خمینی . . . که در مترو باز شد و یه هو جمعیت زیادی با فشار وارد مترو شدو( بنا به عادت همیشگی خانوما )صدای جیغ و دادی بود که شنیده میشد و وضع از قبل  هم خیلی بدتر شد .

وقتی تو این همه شلوغی وگرما صدای ضبط شده اعلام کرد:ایستگاه امام خمینی . مسافرین محترمی که قصد ادامه ی مسیر به سمت . . .                                  

این بنده خدا شروع کرد :                                                                                                    "اصلا هرچی می کشیم از دست این خمینیه ! مردم داشتن زندگیشونو می کردن! خدا لعنتش کنه! هرچی سرمون میاد تقصیر  اون  . . . شده است (از بیان این قسمت معذورم!) . اول که جنگ رو راه انداخت و بعدش هم این قدر گفت مردم جمعیت داره کم میشه تا کار ماها به این جا کشید واینقدر جمعیت زیاد شد!!!  چند سال آزگار بی خودی جنگ رو راه انداخت تا یه نون دونی باشه واسه بعضی ها!  بد هم که نشد واسشون .الان هرکی یه انگشتشو تو جنگ داده باشه گرون ترین ماشین ها زیر پاشه . بهترین خونه رو داره  بهترین امکانات تفریحی  ورزشی . . .  بچه هاشون بدون این که درس بخونن با سهمیه بهترین دانشگاها قبول میشن . استادا هم که بهشون نمره میدن . از پول رفت وآمد بچه هاشون گرفته تا پول قبض آب وبرق خونشون رو بنیاد شهید بهشون میده . . . !  خودشون هم راحت تو خونه نشستن و صفا می کنن و . . . .  حالا هم که احمدی نژاد اومده دیگه نونشون تو روغنه!! "

خلاصه هزار تا جمله ی دیگه که اگه بخوام بگم خیلی میشه . . .

با هر کدوم از جمله هایی که می گفت و بعضی ها هم تاییدش می کردن انگار یه خنجر فرو میرفت تو قلبم . . .

یاد بابا افتادم که چند روز پیش تو خیابون راه میرفت که خورد زمین وپای چوبیش جدا شد ولی هیچ کس بهش کمک نکرد تا بلند بشه . . .

من به مسائل سیاسی کاری ندارم . اصلا علاقه ای ندارم تو این زمینه بحث کنم . . .

ولی در مورد قضاوت ایشون میخوام چند جمله ای بگم :

من کاملا قبول دارم که خیلی ها بعد از جنگ خیلی کارها کردن وخیلی نامردی ها کردن و از موقعیتشون به نحو احسن سوء استفاده کردن و حق خیلی ها رو ناحق خوردن . من منکر اینها نمیشم . . . ولی کاش می تونستم به اون خانوم بگم پدر من تا حالا پاشو تو بنیاد شهید نذاشته . اصلا راه بنیاد رو بلد نیست . پدر من با زحمت خودش درس خونده وفوق لیسانس گرفته . پدر من هم مستاجری کشیده .پدر من بعد یه عمر زحمت یه ماشین معمولی خریده . پدر من تو یه خونه ی معمولی زندگی می کنه . مثل خیلی از مردم .

کاش می تونستم به اون خانوم بگم که من از سهمیه ی پای پدرم برای قبولی در دانشگاه استفاده نکردم . بنیاد به من پول رفت وآمد نمیده و من با مترو میام دانشگاه . از وقتی احمدی نژاد اومده وضع ما تغییری نکرده . پدر من صبح تا شب کار می کنه نه این که بشینه تو خونه وصفا کنه .

 اگه پدر من رفت جبهه اگه روی مین یک پاشو از دست داد هیچ توقعی نداشت . پدر من عاشق بود . . .عاشق وطنش . عاشق ملیتش . عاشق خاک ایران . پدر من وهمه ی اونایی که تو زمستون وتابستون با اون همه سختی و حتی چند روز گشنگی وتشنگی تو کوه های کردستان یا جبهه های جنوب  جونشون رو تو دستشون گرفتن و رفتن جلو فقط  واسه این بود که عاشق بودن . اونا از جونشون گذشتن . . . اون موقع که خبری نبود ار بنیاد و غیره .

 دوست داشتم به اون خانوم بگم کاش می دونستی چه طعمی داره یه عمر بی پدر بودن و اینکه پدرت رو از روی عکسش بشناسی . چه طعمی داره یه عمر پدرت رو روی ویلچر ببینی یا مثل پدر من با یک پای چوبی . . .

  کاش می دونستی چه طعمی داره وقتی بابات رو برفها زمین می خوره وپای چوبیش کنده میشه و همه با حیرت نگاهت می کنن چه حسی بهت دست میده . می خواستم بگم تو این ها رو نچشیدی ولی من با ذره ذره ی وجودم حس کردم . باهاش بزرگ شدم . تو نچشیدی . تو تاول ها وخس خس گلوی یه آدم رو ندیدی. تو ندیدی وقتی موج انفجار یه پدر رو بگیره حتی بچه اش رو هم نمیشناسه . . . تو نکشیدی سختی زندگی با آدمی رو که پاهاش چوبیه . . .

یه یاد حرف های اون بنده خدا وقتی هر شب تاول های پای قطع شده ی بابا رو میبینم  وقتی میبینم با یک شش چقدر سخت نفس میکشه . وقتی ترکش های فرورفته ی تنش رو حس میکنم وقتی بغلم می کنه و وقتی پای چوبیش رو میبینم که کنار اتاق خودنمایی می کنه . . .

 وقتی بابا رو میبینم که با همون پای چوبیش برای پرداخت قبض برق وآب وتلفن مدت ها توی صف می ایسته وقتی میبینم بابا تا حالا بنیاد نرفته و وفتی  یادم می افته برخلاف اصرار همه من از سهمیه ی بابا توی کنکور استفاده نکردم . . .و وقتی این همه شهید گمنام رو میبینم که هیچ نشونه ای ندارن . . . 

وقتی حال دختری رو میبینم که بعد از سال ها یه مشت استخون رو بهش میدن ومیگن این پدرته . . .

وقتی مادری رو میبینم که با عکس پسرش میاد سر قبر شهیدهای گمنام و به یاد پسرش که هرگز برنگشته با اونا درد ودل می کنه . . .

وقتی میبینم حال کودکی رو که وقتی با شوق نقاشی خودش رو به باباش نشون میده ولی باباش چشمی نداره که نقاشیش رو ببینه . . . .

 وقتی همه ی این ها رو میبینم بغض راه گلوم رو میبنده و چشمام بارونی میشه . . .من نتونستم هیچ کدوم از اینها رو به اون خانوم بگم فقط وقتی داشت پیاده میشد به خدا سپردمش و با اشکی که تو چشمام بود براش دعا کردم تا هرگز طعم این سختی ها رو نچشه . . .. هرگز . . .

این شعر رو به یاد بچگی خودم گذاشتم که همیشه نگران سوختن پای بابا بودم وقتی اتل متل بازی میکردیم . . . آخه بابا نمی تونست پای چوبیشو خم کنه . . . . این شعر تمام کودکی من رو در بر میگیره :

اتل متل یه یازی . . .

اتل متل یه بازی/بازی یی بچه گونه

از آقا جون نشسته/ تا کوچولوی خونه                                    

اول عمو نشسته/ بعد زن عمو فریده

بعد مامان وآقا جون/ بعد بابا وسعیده                                

مامان بزرگ کنارش /بعد عمه جون خجسته 

بعد هم شوهر عمه که /سوخته کنارنشسته            

همین طوری که می خوند /رسید به پای باباش

با دست روی پاهاش زد /تقی صدا کردپاهاش         

یک دفعه رنگش پرید/ پای بابا رو ناز کرد

نذاشت که ورچیده شه/ پای اونو درازکرد                            

بعد دوباره شروع کرد /اتل متل رو خوندش

با کلی داد و بیداد/ آقا جونم سوزوندش                       

دوباره توی بازی/ قرعه به بابا افتاد

 نذاشت بابا بسوزه /با کلی داد وبیداد                                     

بازی کرده ودوباره /به پای بابا رسید

چشماشو بست و رد شد /انگار پاها روندید                        

مامان جونم سوزوندش/عمه رو بیرون انداخت 

با قهر وبا جرزنی /کارعمو روهم ساخت                   

زن عمو هم بیرون رفت /مامان بزرگش هم سوخت

 اون وقت بابا رو بوسید /چشماشو به پاهاش دوخت 

بعد از خودش شروع کرد /اتل متل رو خوندش

اما بازم آخرش /جزوندش وجزوندش                        

نمی تونست بخونه/ سعیده آچین واچین 

پای بابا ورچیده ست /تو جنگ رفته روی مین                   

یک دفعه بغضش گرفت /گفت : "تو اتل متل ها 

 بابا دیگه بازی نیست/ تا که نسوزه بابام "            

پاهای مصنوعی رو/ برد با خودش تو اتاق

  محکم در رو به هم زد/ چشماشو دوختش به طاق       

 امشب حال سعیده /خیلی خیلی خرابه 

 بازم با بغض وگریه /میخواد بره بخوابه                           

دیگه میخواد وقت خواب /سعیده عادت کنه

  جای متکا روی/ پا استراحت کنه                                  

باید یادش بمونه/ بابا همیشه برده

  پای بابا تو جبهه /شهید شده نمرده . . . 

شعر از " بوالفضل سپهر"

 

 

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 3:5 قبل از ظهر توسط فاطیما| |

ماه نيمه ي رمضان كه سر بر مي آورد، دل بيش از پيش هوايي مي شود. به شب قدر مي رسد، شب وصال، شب كمال ، شب دعا و ندبه ، شب نزول رحمت، شب توبه و انابه و شب زدودن تيرگي هاي گناه از دل و شب ديدار يار. در دل اين شبهاي گرانقدر قدر ، نخلستانها مي گريند، نخل ها سوگوار مي شوند و عزادار، چاه از تنهايي خويش مي نالد و عرش خدا به لرزه در مي آيد و زمان در كالبد خويش به اندوه مي نشيند. جن و ملك نوحه عزا سر مي دهند و مسجد كوفه پريشان مي شود كه يار با وفايش قدم به صحن و سرايش نمي گذارد و مناره هايش از بانگ عشق خالي مي شود.

امشب صداي بانگ علي در مناره نيست

امشب شكوه نور به تاج ستاره نيست

امشب سكوت كوفه به دل زخم مي زند

در كوچه هاي شهر، اذان دوباره نيست

خادم مسجد كوفه ، پريشان و مضطرب در گوشه اي مي نشيند و چشم به در مي دوزد. انتظار پاياني ندارد ، اما از يار خبري نيست.

علي در بستر مرگ است مشغول نماز امشب

به خادم گو به مسجد خسرو خوبان نمي آيد

كوچه هاي كوفه از گام هاي پر مهر او تهي مي شود. سكوت فرياد مي زند. اما رد پايي و آوايي از گامهاي صلابت نور كوچه هاي كوفه را باموسيقي دلنوازش پر نمي كند. ديگر در خانه يتيمي دق الباب نمي شود، نان و خرمايي آورده نمي شود . كودك گرسنه شيون مي كند، فرياد مي زند ، پاي بر زمين مي كوبد.

يتيمي دامن مادر گرفته اشك مي ريزد

كه اي مادر چرا باباي ما طفلان نمي آيد

خورشيد از طلوع بي علي شرم دارد. غبار غم واشك ماتم همه جا را پر مي كند. اشك غربت در رگ ابديت جاري مي شود. كوفه در تب يار مي سوزد. مرغابيان بي تاب و بي قرار به اين سو و آن سو مي روند . آسمان مي گريد. ام كلثوم اشك آسمان را نظاره مي كند و اضطراب مهتاب را :"اي پدر امشب اين اضطراب كه در تو مي بينم براي چيست؟ " سخن عشق به فردا و فرداهاي تاريخ مي رسد....

"به خداي كعبه رستگار شدم"

 

مسجد كوفه ببين عزم سفر كرد علي

با دلي خون ز تو هم قطع نظر كرد علي

مسجد كوفه مگر مسجدالاقصايي تو

كه ز محراب تو تا عرش سفر كرد علي

رفت آن شب كه به مهماني ام كلثوم

دخترش را ز غمي سخت خبر كرد علي

كس چو روزه ي يك ساعته هرگز نگرفت

چون كه افطار به هنگام سفر كرد علي

گر چه جانش سفر تير بلا بود آخر

پيش شمشير ستم فرق سپر كرد علي

ريخت بر دامن محراب ز فرق سر او

آنچه اندوخته از خون جگر كرد علي

گر چه در هر نفسي بود علي را معراج

غوطه در خون زد و معراج دگر كرد علي

دوستای عزیزم  محتاج دعا . . .

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط فاطیما| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ